تبلیغات
صراط - همراه همیشگی
 
 
پیغام مدیر :
سلام به همه بازدید کنندگان عزیز ...این وبلاگ شخصی یه جوجه طلبه پیر می باشد...امیدوارم استفاده کنید...نظر یادتون نره.
 
 
همراه همیشگی
نوشته شده در 20 اردیبهشت 91
ساعت : 21:58
نویسنده : مرتضی سلیمان

کاروان فرزندان شاهد استان یزد ، آخرین روز حضور در مناطق جنگی را در خاک گلگون شلمچه می گذراند .دختر شهید خراسانی را دیدم که خیی ناراحت و مظطرب به نظر می رسید .علت نگرانی اش را جویا شدم .گفت :دوست داشتم به دشت عباس برویم .پدرم ان جا شهید شد . انگار قرار نیست آن جا را ببینیم ....برای دلداری دادن ، گفتم :تمام این زمین ها یکی است .همه این سرزمین مقدس است .همه جایش بوی شهدا را می دهد .وجب به وجب این خاک با خون شهدا متبرک شده .حرف هایم فایده نداشت .نتوانستم مجابش کنم .اصرار داشت حتما به دشت عباس برویم .ولی با توجه به برنامه ریزی های انجام شده ، این مسئله برای مسئولین کاروان غیر ممکن بود . زیارت شلمچه تمام شده بود . داشتیم بچه ها را به طرف اتوبوس هدایت می کردیم .همان دختر را دیدم که حالا خیلی خوشحال و سر حال بود .جلو رفتم و پرسیدم .:چی شده خانم خراسانی ، خوشحال هستی ؟ دختر شهید خراسانی با تبسم جواب داد :راست اش پدرم را در همین جا دیده ام . به من گفت نمی خواهد دنبالم بگردی . من توی شلمچه ام . بعد مکثی کردو ادامه داد: پدرم گفت تو تا حالا هر کجا که بودی من هم در کنار تو بودم ولی چرا این قدر دیر به دیدنم آمده ای ؟


:: مرتبط با: شهدا , حکایت ,
:: برچسب‌ها: همراه همیشگی , شهید خراسانی , دختر شهید خراسانی , خاطره , خاطره شهدا , شهید , شهدا , شهادت , shahid ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What causes pain in the back of the heel? 16 مرداد 96 21:39
Hi to every one, as I am truly keen of reading this webpage's post to be
updated on a regular basis. It includes nice material.
manicure 11 فروردین 96 17:55
Hi there, just became aware of your blog through Google, and found that it is really informative.
I am going to watch out for brussels. I will be
grateful if you continue this in future. A lot of people will be benefited from your writing.
Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر